گفت: «چيزي را در دست خود پنهان کن تا من از آن خير دهم!»

مرحوم فيض فرمود: «اگر چنين است که مي‏گويي، بگو من در دست خود چه چيزي را پنهان کرده‏ام.»

مرد فرنگي مدتي طولاني به تفکر پرداخت و پس از ساعتي، در حاليکه رنگ او زرد شده و عرق سردي بر پيشاني‏اش نشسته بود در کنارش آرام گرفت.

مرحوم فيض کاشاني لبخندي زد و فرمود:

«اين کمال تو بود که نتوانستي مسأله‏اي به اين کوچکي را حل نمايي؟»

فرنگي گفت: «به حق مسيح و مادرش من فهميدم که در دست تو چيست و ليکن در اين فکرم که چگونه آن چيز به دست تو رسيده است.»

حاضران پرسيدند: «در دست فيض چيست؟»

گفت: «قطعه‏اي از خاک بهشت در دست تو مي‏باشد.»

حاضران نگاهي به يکديگر کردند و برخي او را ديوانه خواندند.

 

فيض فرمود:

«شايد در محاسبات خود اشتباه کرده‏اي و يا آن قواعدي که از آنها استفاده نموده‏اي ناقص باشد!»

فرنگي گفت: «خير، محاسبات و قواعد من تماما درست است و از تو مي‏خواهم که بگويي آن قطعه از خاک بهشت چگونه بدست تو رسيده است؟!»

فيض فرمود: «اگر پاسخ دهم آيا به حقانيت اسلام اعتراف مي‏کني؟»

گفت: «آري.»

مرحوم فيض کاشاني فرمود:

«در دست من مقداري از خاک کربلاي حسيني است و پيامبر گرامي ما فرموده که کربلا قطعه‏اي از بهشت است، و تو با سخنانت اقرار به حقانيت اسلام و راستگويي پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم نمودي.»

مرد مسيحي چون اين سخنان قاطع را شنيد به دست مرحوم فيض کاشاني به دين اسلام و مذهب تشيع شرفياب شد .