به کوه بگو بیا..!

 

حرمت مومن درکلام امام حسین علیه السلام

حـسن بن عطيه گويد:

اباعبدالله عليه السلام بر صفا ايستاده بود. عباد بصري به او گفت: حديثي از شما روايت مي شود. فرمود: چه حـديـثـي؟ گـفـت: حرمت مؤمن از حرمت اين خانه برتر است.

فرمود:[بـله] مـن ايـن را گـفـتـه ام. مؤمن کسي است که اگر به اين کوه ها بـگـويد بيا، بيايد. گفت: چون به کوه ها نگريستم ديدم که پيش آمـده اسـت! سـپـس بـه کـوه فـرمود: به جايت بازگرد، منظورم تو نبودي!

آیاشودکه گوشه چشمی به ماکند....

بی معرفتی تاکجا..!

 

نه با حسین نه علیه حسین علیه السلام...!

 هرثمة بن سليم روايت كرده:

همراه على بن أبي طالب در جنگ صفين بوديم. هنگامى كه به كربلا رسيديم، با ما نماز خواند و پس از سلام نماز، قدرى از تربت آنجا برداشت و بوييد و سپس فرمود:

«هان اى تربت! قومى از تو به حشر مى‏روند و بدون حساب به بهشت وارد مى‏شوند». هرثمه، سراسيمه گشت و سخن امام همچنان در خاطرش بود ولى آن را نمى‏پذيرفت. پس هنگامى كه نزد همسرش «جرداء بنت سمير» كه شيعه على بود، بازگشت، آنچه را از امام شنيده بود با وى در ميان گذاشت، همسرش به وى گفت: «اى مرد! ما را به تو چه باشد؛ زيرا امير المؤمنين عليه السّلام چيزى جز حق نمى‏گويد

 روزها گذشت و آن زمان فرا رسيد كه ابن زياد، لشكريانش را براى جنگ با ريحانه رسول خدا فرستاد و هرثمه در ميان آنان بود و هنگامى كه به كربلا رسيد و حسين و يارانش را ديد، سخن امام امير المؤمنين عليه السّلام را به ياد آورد و از جنگ متنفر شد و به سوى امام حسين عليه السّلام رفت و آن حضرت را به آنچه از پدرش شنيده‏بود، آگاه كرد.

امام به وى فرمود: «آيا تو با ما هستى يا بر عليه ما؟» او گفت: نه همراه تو هستم و نه بر عليه تو، از اهل و فرزندانم جدا شده و از ابن زياد بر آنها مى‏ترسم.امام وى را نصيحت كرد و فرمود: «از اينجا دور شو تا كشته شدن ما را نبينى، زيرا سوگند به آنكه جان محمد در دست اوست! هر كس كشته شدن ما را ببيند و به كمك ما نشتابد، خداوند او را به آتش وارد مى‏كند ...»

.هرثمه» از كربلا دور شد و كشته شدن امام حسين را مشاهده ننمود

این برگی ازعبرتهای عاشوراست برای آنهائی که فهمیدند قتیل العبرات یعنی چه...

الهی عاقبت محمود گردان

 

 

حب الحسین علیه السلام

 

قال الصادق علیه السلام :

من اراد الله به الخیر قذف فی قلبه حب الحسین وحب زیارته

کسی که خدا به اواراده خیر کندمحبت و عشق امام حسین علیه السلام وزیارت او را درقلبش می ریزد

زحمت تو در حقیقت سربلندی همه ست

تو شدی نیـزه نشین اما سـرِ ما شد بلند!

صلی الله علیک یا ثارالله

گندم برایت سبز میکنم

 

باید به روی آینه آنقدر ها کنم
 تا روی شیشه اشک نفس را رها کنم
 گندم برای آمدنت سبز می کنم
 آن لحظه ایی که در لحد خویش جا کنم
 اسفند دانه دانه شب و روز جمع شد
 باید به مجمر دلم آتش به پا کنم
 دل شد سیاه بس که طلوع تو را ندید
 باید برای خویش دلی دست و پا کنم
 یا اینکه باید از دم پرچین قلب خود
 یک پنجره به جانب خورشید واکنم
 بگذار تا ز ره برسی بعد سالها
 آنگه بیا ببین که چنین و چه ها کنم
 آن روز می شود حرمت کنج سینه ام
 وقتی که پای تا سر خود کربلا کنم

الهی عجل فرجه

فتح باب دربین الحرمین

 

آب حیات اینجاست...

مدتها در خصوص عارف کبير مرحوم آيت‏الله قاضي (قدس سره) مطالعات نسبتا جامعي داشتم ولي در بين اين مطالعات، به دنبال اين نکته بودم که بدانم علت دگرگوني مرحوم قاضي چه بوده است؟ ولي متأسفانه اشاره‏اي بدان نشده بود و نمي‏يافتم و يا اشاراتي که دلم به آن محکم نمي‏شد. 

 تا اينکه به محضر يکي از بزرگان که خود از شاگردان عارف صمداني مرحوم آيت‏الله انصاري همداني (قدس سره) و از متشرفين به خدمت مرحوم آيت الله آقاي قاضي (قدس سره) بود رسيدم، آن عزيز مي‏فرمودند:

 عارف کامل مرحوم آيت‏الله قاضي، چند سال اول سلوکش هيچ گونه فتح بابي براي ايشان صورت نگرفت. لذا براي توسل به حضرت سيد الشهداء (عليه‏السلام) هر شب نماز مغرب را در حرم امام حسين (عليه‏السلام) و نماز عشاء را در حرم حضرت اباالفضل (عليه‏السلام) مي‏رفته است. بلکه در اين بين عنايتي بشود تا اينکه يک شب در حالي که به حرم حضرت عباس (عليه‏السلام) مي‏رفته به يک سيد ديوانه‏اي برخورد مي‏کند که به او مي‏گويد:

«آقاي قاضي! امروز ملجأ تمام اولياء خدا اباالفضل است». آقاي قاضي با شنيدن اين جمله بي هوش مي‏شود. او را به حرم حضرت عباس (عليه‏السلام) مي‏آورند و به گفته‏ي خود ايشان، مرگ را جلوي چشمانش تصور مي‏کند که ناگهان با مدد قمر بني‏هاشم (عليه‏السلام) پرده‏ها کنار مي‏روند و آنچه که بايد به ايشان بدهند، مي‏دهند.

 

غدیر برای علی نه علی برای غدیر..!

 

غدیر برای علی نه علی برای غدیر..!

غدیر رشحه ای از رشحات وجود نازنین مولاست...

غدير براي حضرت امير(ع) ارزش ندارد؛ آن که ارزش دارد خود حضرت است که دنبال آن ارزش، غديرآمده است. خداي تبارک و تعالي که ملاحظه فرموده است که در بشر بعد از رسول الله کسي نيست که بتواند عدالت را به آن طوري که بايد انجام بدهد، آن طوري که دلخواه است انجام بدهد.

 مأمور مي کند رسول الله را که اين شخص را که قدرت اين معنا را دارد که عدالت را به تمام معنا در جامعه ايجاد کند و يک حکومت الهي داشته باشد، اين را نصب کن. نصب حضرت امير به خلافت اين طور نيست که از مقامات معنوي حضرت باشد؛ مقامات معنوي حضرت و مقامات جامع او اين است که غدير پيدا بشود.

معارف عمیق غدیر درکلمات امام خمینی ره....درادامه بخونید

ادامه نوشته

کن مدارا با همه، ما کودکیم

 

منبری از خطبه های ناب خواند

در غدیر اسم علی را آب خواند

السلام ای آب دریای صمد

ای زلال قل هو الله احد

ای که می گردی شبیه انبیا

بر هدایت کردن قومت بیا

ای رسول مردم آئینه ها

بعثت غارت، حرای سینه ها

ای به بالای جهاز اشتران

شأن تو بالاست در بالا بمان

از تو می ریزد صفات کبریا

ذات تو ممسوس ذات کبریا

نردبان وصف تو بی انتها

پله ی این نردبان سوی خدا

چون تکلم می کنی موسائی ام

تا که خلقم می کنی عیسائی ام

جفت دردم، کشتی نوحت کجاست؟

جسم سردم، گرمی روحت کجاست؟

ای مسح دردهای لا علاج

ما همه دردیم، ظرف احتیاج

ما همه زخم یتیم کوچکیم

کن مدارا با همه، ما کودکیم

ما نسیم ذکر تقدیس توأئیم

حاجیان فصل تندیس توأئیم

کوچه را می گردی و طی می کنی

کوزه را ظرفیت مِی می کنی

روی دوشت کیسه ی خرما و نان

می روی در کوچه ها دامن کشان

کیسه نه دل می بری بر روی دوش

شیعه هستم شیعه ی خرما فروش

ای سفیدی ای کبودی ای بنفش!

ای به چشم پای سلمان، جای کفش

ای به هر گام تو صدها التماس

کیسه بر دوش سحر، ای ناشناس!

ما همه مدیون شمشیر توئیم

تشنه ی نان جو و شیر توئیم

در پی گنجیم ما را راه بر

با خودت تا اشتهای چاه بر

عیدبرهمه محبان مولا امیرالمومنین مبارک

جامعه درکلام جامع

 

جامعه جامعه جامعه...

تشرف زیبای مرحوم آیت الله رشتی

میلاد حضرت هادی علیه السلام مبارک

در سال 1280 هجری برای انجام حج بیت‌الله الحرام ازرشت به تبریز آمدم و در خانه حاجی صفر علی تاجر تبریزی معروف منزل کردم، چون قافله نبود متحیر ماندم تا آن‌که حاجی جبار جلودار سدهی اصفهانی بار برداشت از او مالی کرایه کردم و رفتم

 چون به منزل اول رسیدیم، سه نفر دیگر به ما ملحق شدنددر یکی از منازل حاجی جبار جلودار به نزد ما آمد و گفت: این منزل که در پیش داریم مخوف است قدری زود بار کنید که به همراه قافله باشید، چون در سایر منازل غالباً از عقب قافله به فاصله می‏رفتیم، پس ما هم حدود دو ساعت و نیم یا سه به صبح مانده به اتفاق حرکت کردیم،

 به قدر نیم یا سه ربع فرسخ از منزل خود دور شده بودیم که هوا تاریک شد و برف مشغول باریدن شد، به طوری که رفقا هر کدام سر خود را پوشانیده تند راندند، من نیز آنچه کردم که با آن‌ها بروم ممکن نشد تا آن‌که آن‌ها رفتند، من تنها ماندم.

 پس از اسب پیاده شدم، در کنار راه نشستم و به غایت مضطرب بودم، چون نزدیک 600 تومان برای مخارج راه همراه داشتم، بعد از تأمل و تفکر بنا بر این گذاشتم که در همین موضع بمانم تا فجر طالع شود، به آن منزل که از آنجا بیرون آمدیم مراجعت کنم و از آنجا چند نفر مستحفظ به همراه برداشته به قافله ملحق شوم.

 در آن حال در مقابل خود باغی دیدم و در آن باغ ،باغبانی که در دست بیلی داشت که بر درختان می‏زد که برف از آنها بریزد، پس پیش آمد به مقدار فاصله کمی ایستاد و فرمود: تو کیستی؟ عرض کردم: رفقا رفتند و من ماندم راه را نمی‏دانم، گم کرده‏ام. به زبان فارسی فرمود: نافله بخوان تا راه را پیدا کنی!

 من مشغول نافله شدم، بعد از فراغ از تهجد باز آمد و فرمود: نرفتی؟! گفتم: والله راه را نمی‏دانم، فرمود: جامعه بخوان، من جامعه را حفظ نداشتم و تا کنون حفظ ندارم با آن‌که مکرر به زیارت عتبات مشرف شدم، پس از جای برخاستم و جامعه را تماماً از حفظ خواندم، باز نمایان شد، فرمود: نرفتی هستی! مرا بی‏اختیار گریه گرفت، گفتم: هستم راه را نمی‏دانم،

 فرمود: عاشورا بخوان و عاشورا را نیز حفظ نداشتم و تا کنون ندارم، پس برخاستم و مشغول زیارت عاشورا شدم، از حفظ تا آن‌که تمام لعن و سلام و دعای علقمه را خواندم، دیدم باز آمد و فرمود: نرفتی هستی؟! گفتم: نه هستم تا صبح فرمود: من حال تو را به قافله می‏رسانم، پس رفت و بر الاغی سوار شد و بیل خود را به دوش گرفت و فرمود به ردیف من بر الاغ سوار شو، سوار شدم، پس عنان اسب خود را کشیدم تمکین نکرد و حرکت نکرد، فرمود: جلو اسب را به من ده! دادم، پس بیل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را به دست راست گرفت و به راه افتاد اسب در نهایت تمکین متابعت کرد، پس دست خود را بر زانوی من گذاشت و فرمود: شما چرا نافله نمی‏خوانید؟ نافله! نافله! نافله!

 سه مرتبه فرمود و باز فرمود شما چرا عاشورا نمی‏خوانید؟ عاشورا! عاشورا! عاشورا! سه مرتبه و بعد فرمود شما چرا جامعه نمی‏خوانید؟ جامعه! جامعه! جامعه! و در وقت طی مسافت به نحو استداره سیر می‌کرد، یک دفعه برگشت و فرمود: آن است رفقای شما که در لب نهر آبی فرود آمده مشغول وضو به جهت نماز صبح بودند، پس من از الاغ پایین آمدم که سوار اسب خود شوم و نتوانستم پس آن جناب پیاده شد و بیل را در برف فرو کرد و مرا سوار کرد و سر اسب را به سمت رفقا برگردانید، من در آن حال به خیال افتادم که این شخص کی بود که به زبان فارسی حرف می‏زد و حال آن‌که زبانی جز ترکی و مذهبی غالباً جز عیسوی در آن حدود نبود و چگونه به این سرعت مرا به رفقای خود رساند، پس در عقب خود نظر کردم، احدی را ندیدم و از او آثاری پیدا نکردم! پس به رفقای خود ملحق شدم‏.

انشا الله زیارتش درسامراء

 

صدای دهل

 

نیمه شبی ،دزدی پای دیوارخانه ای نشسته ،مشغول سوراخ کردن آن خانه بود.صاحبخانه که تق تق آهسته دزدراشنید،پشت بام رفته ،سرش راپائین آوردوگفت:

آهای بابا چه میکنی ؟تو کیستی؟

دزدگفت: دارم دهل می زنم .مرد که ازسخن دزد متعجب شده بود باردیگر پرسید: داری چه میکنی ؟ دزد گفت :گفتم که ،دارم دهل می زنم !

مردگفت :اگردهل می زنی پس کوصدای دهل؟

دزد گفت:

گفت فردا بشنوی این بانگ را     نعره یاحسرتا واویلتا

من چورفتم بشنوی بانگ دهل     آن زمان واقف شوی برجزءوکل

البته این داستان رو که مولوی درمثنوی ذکرکرده هیچ ربطی به مسائل امروز اقتصادی وسیاسی وخصوصا فرهنگی جامعه نداره وذکر این حکایت صرفابرا لالائی شبهای پائیز وزمستونه لذا به کسی برنخوره

برداشت هرکس به خودش ربط داره

امـــا.....

اساساوقتی نفس عبرت گیری جامعه ازبین بره آسمون ربطی به ریسمون نداره فقط سین ومیم وواو ونون شون!! باهم مشترکه واینم خیلی به جائی بر نمی خوره

 

عالٍم عالَم علم

 

چه کسی گفته بی مزاری تو

 یا چراغ حرم نداری تو

 قبر تو بارگاه توحید است

 شمع بالاسر تو خورشید است

 چه کسی گفته سایبانت نیست

 صحن در صحن آسمانت نیست

 عرش که آسمان نمی خواهد

 نور که سایبان نمی خواهد

 تو خودت سایبان دنیایی

 بهترین آسمان دنیایی

 
امام باقر (عليه‏السلام) فرمودند:
 خدايا! همه برادران و خواهرانم و دوستدارانم را اصلاح فرما ، كه صلاح ايشان صلاح من است .