جامعه جامعه جامعه...
تشرف زیبای مرحوم آیت الله رشتی
میلاد حضرت هادی علیه السلام مبارک
در سال 1280 هجری برای انجام حج بیتالله الحرام ازرشت به تبریز آمدم و در خانه حاجی صفر علی تاجر تبریزی معروف منزل کردم، چون قافله نبود متحیر ماندم تا آنکه حاجی جبار جلودار سدهی اصفهانی بار برداشت از او مالی کرایه کردم و رفتم
چون به منزل اول رسیدیم، سه نفر دیگر به ما ملحق شدنددر یکی از منازل حاجی جبار جلودار به نزد ما آمد و گفت: این منزل که در پیش داریم مخوف است قدری زود بار کنید که به همراه قافله باشید، چون در سایر منازل غالباً از عقب قافله به فاصله میرفتیم، پس ما هم حدود دو ساعت و نیم یا سه به صبح مانده به اتفاق حرکت کردیم،
به قدر نیم یا سه ربع فرسخ از منزل خود دور شده بودیم که هوا تاریک شد و برف مشغول باریدن شد، به طوری که رفقا هر کدام سر خود را پوشانیده تند راندند، من نیز آنچه کردم که با آنها بروم ممکن نشد تا آنکه آنها رفتند، من تنها ماندم.
پس از اسب پیاده شدم، در کنار راه نشستم و به غایت مضطرب بودم، چون نزدیک 600 تومان برای مخارج راه همراه داشتم، بعد از تأمل و تفکر بنا بر این گذاشتم که در همین موضع بمانم تا فجر طالع شود، به آن منزل که از آنجا بیرون آمدیم مراجعت کنم و از آنجا چند نفر مستحفظ به همراه برداشته به قافله ملحق شوم.
در آن حال در مقابل خود باغی دیدم و در آن باغ ،باغبانی که در دست بیلی داشت که بر درختان میزد که برف از آنها بریزد، پس پیش آمد به مقدار فاصله کمی ایستاد و فرمود: تو کیستی؟ عرض کردم: رفقا رفتند و من ماندم راه را نمیدانم، گم کردهام. به زبان فارسی فرمود: نافله بخوان تا راه را پیدا کنی!
من مشغول نافله شدم، بعد از فراغ از تهجد باز آمد و فرمود: نرفتی؟! گفتم: والله راه را نمیدانم، فرمود: جامعه بخوان، من جامعه را حفظ نداشتم و تا کنون حفظ ندارم با آنکه مکرر به زیارت عتبات مشرف شدم، پس از جای برخاستم و جامعه را تماماً از حفظ خواندم، باز نمایان شد، فرمود: نرفتی هستی! مرا بیاختیار گریه گرفت، گفتم: هستم راه را نمیدانم،
فرمود: عاشورا بخوان و عاشورا را نیز حفظ نداشتم و تا کنون ندارم، پس برخاستم و مشغول زیارت عاشورا شدم، از حفظ تا آنکه تمام لعن و سلام و دعای علقمه را خواندم، دیدم باز آمد و فرمود: نرفتی هستی؟! گفتم: نه هستم تا صبح فرمود: من حال تو را به قافله میرسانم، پس رفت و بر الاغی سوار شد و بیل خود را به دوش گرفت و فرمود به ردیف من بر الاغ سوار شو، سوار شدم، پس عنان اسب خود را کشیدم تمکین نکرد و حرکت نکرد، فرمود: جلو اسب را به من ده! دادم، پس بیل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را به دست راست گرفت و به راه افتاد اسب در نهایت تمکین متابعت کرد، پس دست خود را بر زانوی من گذاشت و فرمود: شما چرا نافله نمیخوانید؟ نافله! نافله! نافله!
سه مرتبه فرمود و باز فرمود شما چرا عاشورا نمیخوانید؟ عاشورا! عاشورا! عاشورا! سه مرتبه و بعد فرمود شما چرا جامعه نمیخوانید؟ جامعه! جامعه! جامعه! و در وقت طی مسافت به نحو استداره سیر میکرد، یک دفعه برگشت و فرمود: آن است رفقای شما که در لب نهر آبی فرود آمده مشغول وضو به جهت نماز صبح بودند، پس من از الاغ پایین آمدم که سوار اسب خود شوم و نتوانستم پس آن جناب پیاده شد و بیل را در برف فرو کرد و مرا سوار کرد و سر اسب را به سمت رفقا برگردانید، من در آن حال به خیال افتادم که این شخص کی بود که به زبان فارسی حرف میزد و حال آنکه زبانی جز ترکی و مذهبی غالباً جز عیسوی در آن حدود نبود و چگونه به این سرعت مرا به رفقای خود رساند، پس در عقب خود نظر کردم، احدی را ندیدم و از او آثاری پیدا نکردم! پس به رفقای خود ملحق شدم.
انشا الله زیارتش درسامراء