مهریه دختر خیر البشر

 

محمد خطبه خواند زهرا بلی گفت

غلط گفتم بلی نه "یا علی" گفت

اگرچه چهرة آسمانی مهریة حضرت فاطمه(سلام الله علیها)، ثلث بهشت، نهرهای بهشت، خمس زمین، همة آب‌های عالم و مطالبی نظیر این‌ها است ولی چهرة زمینی مهریه بدین قرار است:

«پیامبر(صلی الله علیه اله) وقتی از علی(علیه السلام) پرسید که چیزی داری تا مهریة همسرت قراردهی،

علی(علیه السلام) پاسخ داد: پدر و مادرم به فدایت، تو از زندگی من به خوبی آگاهی که جز شمشیر، زره و شتر چیزی ندارم.

پیامبر(صلی الله علیه واله) فرمود: شمشیرت را برای کارزار نیاز داری و با شتر نیز باید به نخلستان آب دهی و در مسافرت از آن استفاده کنی و من دخترم را با مهریة زره به عقد تو درمی‌آورم.»

سالروز ازدواج امیرالمومنین وفاطمه مطهره مبارک


 

درد نشنیدن!

 

مدتي بود كه ديگر هيچ يك ازگوشهايم صدايي را نمي شنيد .

 رفتم پيش امام.

 به اشاره گفت : " بيا جلو."

 دستش را روي سر و گوشم كشيد و گفت :

 "بشنو وخوب توجه كن."

 به خدا قسم ! بعد از آن تمام صداها را خوب مي شنوم . حتي صداهاي آهسته را كه ديگران نمي فهمند

السلام علیک یا باب المراد یا جواد بن الرضا علیهما السلام

آقاجان دستی به سر وگوش ناشنوای ماها بکش

شاید بشنویم خیلی چیزائی رو که نمی شنویم ونمی خوایم بشنویم.


 

 

هفته های کال

 

تو نیستی دردم به اینجاها رسیده

کارم به شاید باید و امّا رسیده

اشک یتیمم سوخته دامانش... انگار

تنگ غروب روز عاشورا رسیده

می ترسم از روزی که بر قبرم بخوانند

برخیز از جا و ببین آقا رسیده

نامه بر خوبی نشد گنجشک اشکم

پیغام هایم دست تو آیا رسیده؟

من ، مِنّ و مِن کردم برای خدمت امّا

تا اسم حاجت برده ام در جا رسیده

خورشید فصل پنجم دنیا کجایی؟

بی تو قسم اینجا فقط سرما رسیده

یکبار دیگر جمعه ی با تو نیامد

یکبار دیگر شنبه های " نا رسیده "

....

العجل مولا

من مسلمانم؟!

 

روایت زیبا وجالب از پیامبر (ص) به بیان رهبری انقلاب...

شرح حال این روزای ما...(شایدم همه روزای ما !)

رهبر معظم انقلاب مطابق روال همیشگی شان در ابتدای جلسه درس خارج فقه (۱۷مهر)خود و قبل از آغاز درس، به بیان روایتی از امام باقر(ع) پرداخته و فرمودند:

«این بابی است که ایشان (شیخ کلینی صاحب کتاب کافی) باز کردند با عنوان مواعظ رسول الله(ص).»

متن روايت به همراه ترجمه و شرح مختصر رهبر معظم انقلاب:

عن الباقر عليه السلام: «سمعت جابر بن عبد اللّه يقول: إنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم مرّ بنا ذات يوم و نحن في نادينا «۱» و هو على ناقته، و ذلك حين رجع من حجّة الوداع.

 مي‌فرمايد جمع شده بوديم، مشغول گفتگو بوديم و حضرت سوار بر شترشان از كنار ما عبور مي‌كردند. و اين زماني بود كه حضرت از حجة الوداع باز مي‌گشت. مشخص مي‌شود كه از آخرين سخنان و وصاياي حضرت است.

 فوقف علينا فسلّم فرددنا عليه السلام، ثم قال: ما لي أرى حبّ الدنيا قد غلب على كثير من الناس حتى كأنّ الموت في هذه الدنيا على غيرهم كتب.

 اين خطاب به ماست. درست درباره ما گفته شده است.

 حضرت مي‌فرمايد: چيست كه مي‌بينم محبت دنيا بر بسياري مردم غالب شده گويا كه مرگ براي آنها نيست و براي ديگران مقرر شده است! (گويي) بنا نيست بميرند، اين جور محبّ دنيا!

 و كأنّ الحقّ في هذه الدنيا على غيرهم وجب، و حتّى كأن لم يسمعوا و يروا من خبر الأموات قبلهم

 اين حقوقي كه مردم و مسلمانها دارند گويا براي اين‌ها واجب نشده و بر ديگران واجب شده است! حتي گويا اطلاعي از مرده هايي ندارند كه قبلاً وارد دنياي اموات شده اند. گويا خبر ندارند چيزي به نام مرگ هم هست.

 سبيلهم سبيل قوم سفر، عمّا قليل إليهم راجعون، يبوّءونهم أجداثهم، و يأكلون تراثهم، فيظنّون أنّهم مخلّدون بعدهم، هيهات هيهات، أ ما يتّعظ آخرهم بأوّلهم... (۱)

 شبيه بيان نهج البلاغه است. گويا خيال مي‌كنند مرده ها مسافراني اند كه به زودي بر مي‌گردند! مرده ها را در قبرها جا مي‌دهند و ميراث آنها را مي‌خورند و خيال مي‌كنند بعد از آنها قرار است تا ابد در دنيا بمانند!

 خب حالا ممكن است گفته شود ما مرگ را قبول داريم. بله در ذهنمان قبول داريم ولي در عمل عكس آن عمل مي‌كنيم. هزار تا كار مي‌توانيم براي نجات خودمان بكنيم، توسل، توكل، دعا، خدمت و... اين را بايد از بن دندان باور كرد. صِرف باور عقلي و ذهني كافي نيست.»

جلسه درس تاريخ ۱۷/۷/۹۱

 

اکسیر نگاه

دربیابانی که لطفت ضامن آهو شود

گرگذار گرگ افتد گرگ چوپان می کند

ایام مخصوص زیارتی حضرت ثامن الحجج علیه السلام ودلی که روانه حریمش می شود 

یاضامن آهو

ضامنم شو

جهــاد اکبر

 

مبارزه درجبهه درون

مردی ازسرخشم با مشت ولگد وخنجر مادرش رابه هلاکت رسانید .یکی به او گفت:ای بدگهر،توحق مادری رافراموش کردی؟مگراوبه توچه کردکه اینگونه اورابه هلاکت رساندی؟ آیا تاکنون دیده شده کسی مادرش رابکشد؟

مردگفت:مادرم کاری کردکه سبب رسوائی شد،من اوراکشتم تاخاک رسوائی اورابپوشاند.

آن شخص گفت: تومی بایست فردزناکاررابکشی نه مادرت را.

گفت:

بااین حساب هرروز بایدیکی را می کشتم ،

نه ، مادر فاسد راکشتم تاازکشتن دیگران رهائی یابم ورنج مرگ مادر برای من بهترازرنج کشتن دیگران است.

مولوی بعد نقل این ماجرا می گوید:

نفس تست آن مادر بدخاصیت     که فساد اوست درهرناحیت

پس بکش اوراکه بهرآن دنی     هرزمان قصدعزیزی می کنی

ازوی این دنیای خوش برتست تنگ     ازپی اوباحق وباخلق جنگ

نفس کشتی بازرستی زاعتذار     کس ترادشمن نماند دردیار

مبارزه با علت نه معلول همان خشکاندن ریشه آفات ازبیخ وبن یعنی هدف قراردادن نفس اماره  که سرمنشا همه ناهنجاری های روانی واضطراب های درونی وتلخ کامی های زندگی ست می باشد.

این یعنی دراشتباهات خویش بدنبال مقصر خارجی وبیرونی نگردیم ، چه بسیار اشتباهات که منشا درونی ونفسانی دارد .

 

 

درآئینه چه می بینی؟

 

آئینه ای ازجنس انسان

روزی ابوجهل پیغمبراسلام رادید وگفت:

ازبنی هاشم انسان زشتی چون تو ظاهر گشت!

حضرت درپاسخ فرمود :راست گفتی.

شخص دیگری به دیدار پیامبر آمد وگفت:

ای آفتاب ،تونه ازشرقی ونه ازغرب خوش بتاب!

حضرت درپاسخ فرمود: راست گفتی.

آنان که شاهد این ماجرا بودند عرض کردند: یارسول الله درحالی که آ ن دو ضد هم گفتند، شماهردوراراستگو خواندی ؟

رسول اعظم الهی فرمود

گفت من آئینه ام مصقول دست     ترک وهندو درمن آن بیند که هست

هرکه راآئینه باشد پیش رو     زشت وخوب خویش رابینددراو

مولوی برای توضیح بیشتراین روایت می فرماید:

هرچه راخوب وخوش وزیبا کنند     ازبرای دیده بینا کنند

کی بود آواز لحن وزیر وبم      ازبرای گوش بی حس اصم

مشک رابیهود حق خوش دو نکرد     بهرحس کرد او،پی احشم نکرد

 

اگرزیبائی وجلوه ای درعالم طبیعت هست برای افرادبصیروبیناست نه نابینا چنان که آواز خوش ودلنواز برای افراد شنوا ست نه ناشنوا.خدای متعال مشک راخشبو کرده برای بینی هایی که احساس بویائی دارند نه برای آنان که ازاین حس محرومند یا بوی خوش برمشام آنان ناخوش می نشیند.

 

شهادت سنگریزه ها...

 

خودشکن آیینه شکستن خطاست..

ابوجهل تعدادی سنگ ریزه درمشتش مخفی کرد وبه حضور پیغمبر رسید وگفت: توکه مدعی پیغمبری هستی ومی گوئی ازرازآسمان باخبری بگو ببینم درمشت من چیست؟

حضرت فرمود : آیا بگویم که درمشت توچیست یابگویم آنچه درمشت تو است به حقانیت من گواهی دهد؟

ابوجهل گفت:

این مورد نادرتر است بگو تا آنچه درمشت من است برحقانیت توگواهی دهد

به امرپیغمبر:

ازمیان مشت اوهرپاره سنگ   درشهادت گفتن آمدبی درنگ

لااله گفت والا الله گفت   گوهراحمدرسول الله سفت

چون شنید ازسنگ ها بوجهل این   زدزخشم آن سنگ ها رابرزمین

مولوی در مثنوی دراین حکایت نمونه ای ازلجاجت وحق ستیزی ابوجهل رااینگونه بیان می کند که : وقتی وی درمقابل شهادت سنگ ریزه هایی که درمشت خود مخفی کرده بود درحقانیت پیامبر قرار می گیرد به جای پذیرش حق وتسلیم درمقابل ایشان با لجاجت تمام همچنان برکفر خود پافشاری می کند وازشدت خشم وکینه سنگ ریزه ها را بر زمین می کوبد.

وتاریخ تکرار اندیشه هاست زمانی سنگریزه ازخشم برزمین میکوبیدند وزمانی قرآن می سوزانند وزمانی هم تمسخر وفیلم وکاریکاتور...

فاعتبروا یا اولی الابصار...