نیمه شبی ،دزدی پای دیوارخانه ای نشسته ،مشغول سوراخ کردن آن خانه بود.صاحبخانه که تق تق آهسته دزدراشنید،پشت بام رفته ،سرش راپائین آوردوگفت:

آهای بابا چه میکنی ؟تو کیستی؟

دزدگفت: دارم دهل می زنم .مرد که ازسخن دزد متعجب شده بود باردیگر پرسید: داری چه میکنی ؟ دزد گفت :گفتم که ،دارم دهل می زنم !

مردگفت :اگردهل می زنی پس کوصدای دهل؟

دزد گفت:

گفت فردا بشنوی این بانگ را     نعره یاحسرتا واویلتا

من چورفتم بشنوی بانگ دهل     آن زمان واقف شوی برجزءوکل

البته این داستان رو که مولوی درمثنوی ذکرکرده هیچ ربطی به مسائل امروز اقتصادی وسیاسی وخصوصا فرهنگی جامعه نداره وذکر این حکایت صرفابرا لالائی شبهای پائیز وزمستونه لذا به کسی برنخوره

برداشت هرکس به خودش ربط داره

امـــا.....

اساساوقتی نفس عبرت گیری جامعه ازبین بره آسمون ربطی به ریسمون نداره فقط سین ومیم وواو ونون شون!! باهم مشترکه واینم خیلی به جائی بر نمی خوره