ترجیح خدابرخود
همين كه بر در خانه حضرت فاطمه رسيد، با صداى بلند صدا زد:
السّلام عليكم يا اهل بيت النّبوّة و مختلف الملائكة و مهبط جبرائيل الرّوح الأمين بالتّنزيل من عند ربّ العالمين.
سلام بر شما اى خاندان پيامبر، و اى محل رفت و آمد فرشتگان، و محلّ فرود جبرائيل روح الامين كه قرآن را از سوى پروردگار جهانيان مىآورد! حضرت فاطمه پاسخ داد: و عليك السّلام، تو كيستى؟ گفت: پيرمردى از باديهنشينانم، از سرزمينى دوردست نزد پدرت، سرور انسانها رسيدم، و من اى دختر محمّد برهنه و گرسنهام به من رسيدگى فرماييد! خداوند تو را مورد رحمت خود قرار دهد.
در آن هنگام سه روز بود كه حضرت رسول و فاطمه و على چيزى نخورده بودند و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از اين مطلب كاملا آگاه بود.
حضرت فاطمه پوست گوسفندى را كه دبّاغى شده بود و حسن و حسين عليهما السّلام بر روى آن مىخوابيدند، برداشته گفت: اى ميهمان ما اين را بگير! اميد است خداوند بهتر از اين را نصيب تو بگرداند. اعرابى گفت: اى دختر رسول خدا! من از گرسنگى خود نزد تو شكايت آوردهام، تو پوست گوسفندى را به من دادى، من با اين گرسنگى كه دارم، با اين پوست چه كنم؟
راوى گويد: هنگامى كه حضرت اين سخنان را از او شنيد، دست به گردنبندى كه فاطمه دختر عمويش [فرزند حضرت حمزه] به او هديه كرده بود، برده آن را از گردن باز كرد و به اعرابى داده فرمود: اين را بگير و بفروش! اميد است خداوند بهتر از آن را به تو بدهد.
اعرابى گردنبند را گرفته نزد حضرت به مسجد برد و ايشان هنوز در ميان اصحاب خود نشسته بودند. اعرابى عرض كرد: اى رسول خدا! دخترت فاطمه اين گردنبند را به من داده فرمود: آن را بفروش! اميد است خداوند كارت را درست كند.
پيامبر اكرم گريست و فرمود: چگونه كارت را روبراه نكند در حالى كه فاطمه، دختر محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه بانوى دختران حضرت آدم است، اين را به تو داده است.
عمّار بن ياسر رحمه اللّه از جا حركت كرده گفت: اى رسول خدا! آيا اجازه مىفرماييد من اين گردنبند را بخرم؟ فرمود: تو آن را خريدارى كن كه اگر جنّ و انس در خريد آن با يكديگر مشاركت كنند، خداوند آنان را به آتش جهنّم نخواهد سوزانيد. عمّار
گفت: اى اعرابى! آن را به چند مىفروشى؟ گفت: به يك بار غذاى سير از نان و گوشت و يك برد يمانى كه با آن خود را بپوشانم و براى پروردگارم نمازى به جاى آورم و به يك دينار كه مرا به خانوادهام برگرداند.
در همان هنگام، عمّار سهم غنيمتى را كه از خيبر به او رسيده بود، فروخته بود و چيزى از آن باقى نگذارده بود.
به او گفت: بيست دينار و دويست درهم هجرى و يك برد يمانى و مركب خود را به تو مىدهم تا اينكه به منزل خود بروى و از گندم و گوشت نيز تو را سير مىكنم.
اعرابى گفت: اى مرد! تو چقدر سخاوتمندى! و به همراه او رفت. عمّار آنها را به او داد.
(1) اعرابى نزد رسول خدا برگشت. حضرت از او پرسيد: آيا سير شدى و لباس پوشيدى؟ اعرابى گفت: آرى، پدر و مادرم فداى تو باد! بىنياز شدم. حضرت فرمود: پس فاطمه را نسبت به كارى كه براى تو انجام داد، پاداش بده! اعرابى گفت:
پروردگارا! تو خدايى، ما تو را حادث و پديده نمىدانيم و جز تو خدايى را نمىپرستيم. تو به هر صورت روزى دهنده مايى. خداوندا! به فاطمه چيزى بده كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده باشد! رسول خدا بر دعاى او آمين گفت و روى به اصحابش نموده فرمود: خداوند اين چيز را در دنيا به فاطمه عطا فرموده است، من پدر اويم و هيچ يك از جهانيان مثل من نيست و على شوهر اوست و اگر او نبود براى فاطمه همسر و كفوى وجود نداشت و حسن و حسين را به او بخشيده در حالى كه براى جهانيان مانند آن دو سرور، نوادگان پيامبران و سالار جوانان اهل بهشت وجود ندارد.
در مقابل حضرت، مقداد و عمّار و سلمان نشسته بودند. حضرت فرمود: آيا بيش از اين در فضيلت زهرا بگويم؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! فرمود: روح الامين- جبرائيل عليه السّلام- نزد من آمده گفت: وى در آن لحظه كه قبض روح شده دفن گردد، دو فرشته در قبرش از او مىپرسند: پروردگارت كيست؟ مىگويد: اللّه پروردگار من است، بعد مىپرسند: پيامبر تو كيست؟ مىگويد: پدرم، مىپرسند: ولىّ تو كيست؟
مىگويد: آن كس كه اينك بر كنار قبرم ايستاده علىّ بن ابى طالب عليه السّلام امام من است.
(1) آگاه باشيد! بيش از اين در فضيلت فاطمه به شما بگويم: همانا خداوند متعال گروهى از فرشتگان را مأموريت داده تا از پيش رو و طرف راست و چپ وى را حفاظت كنند. آنان در دوران زندگى و در ميان قبر و هنگام وفات با اويند و پياپى بر او و بر پدرش و بر شوهر و فرزندانش درود مىفرستند. پس هركس بعد از وفاتم به زيارت من آيد گويا در زندگىام مرا زيارت كرده است، و هركس فاطمه را زيارت كند، گويا مرا زيارت كرده، و هركس على بن ابى طالب را زيارت كند، گويا فاطمه را زيارت نموده، و هركس حسن و حسين را زيارت كند، گويا على را زيارت كرده است، و هركس ذرّيّه آن دو را زيارت كند، گويا آن دو را زيارت كرده است.
عمّار (پس از شنيدن اين فضايل) گردنبند را برداشته با مشك آن را خوشبو نمود و در بردى يمانى پيچيد و آن را به غلامش كه سهم نام داشت- از سهميه غنايم خيبر خريدارى كرده بود- داد و گفت: اين گردنبند را نزد حضرت رسول ببر! و خودت نيز مال آن حضرت خواهى بود. غلامش گردنبند را گرفته نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آورد و گفتههاى عمّار را به عرض حضرت رسانيد. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: برو نزد فاطمه و گردنبند را به او بده! و تو خودت نيز از آن او خواهى بود. غلام گردنبند را نزد حضرت فاطمه عليها السّلام آورده فرمايش رسول خدا را به آن حضرت عرض كرد، فاطمه عليها السّلام گردنبند را گرفته غلام را آزاد كرد. غلام خنديد. حضرت فرمود: چرا مىخندى؟ غلام گفت: من از بركت اين گردنبند خندهام گرفته است؛ گرسنهاى را سير، برهنهاى را داراى لباس، تهيدستى را بىنياز، بندهاى را آزاد كرده و سرانجام نيز نزد صاحب خود برگشت.
*درامتداد ظهور طالب حضوریم